معنی فژولیدن
7 بازدید
[ فِ دَ ] (مص) پژمرده کردن. || پژمرده شدن. || پریشان گردیدن و درهم شدن. (برهان). رجوع به بشولیدن و پژولیدن شود.[ فُ دَ ] (مص) تقاضا کردن. || برانگیختن به جنگ و کارهای دیگر باشد. || راندن و دور کردن. || دور کردن و تکانیدن گرد و خاک از دامن. (برهان).
کلمات همقافیه با «فژولیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر