معنی فوز
5 بازدید
(اِ) اطراف و پیرامون دهان را گویند از جانب بیرون، خواه از انسان و خواه حیوان دیگر باشد. گرداگرد دهن. پوز. (فرهنگ فارسی معین). فوزه. پتفوز. || هجوم و غلبه را نیز گویند. (برهان): به مرو شاهجان باشی تو آنگه که اینجا لشکر سرما کند فوز.سوزنی. در این معنی و شاهد جای تأمل است، چه معنی اول نیز مناسب است. (حاشیهٔ برهان چ معین). || (اِ صوت) صدایی که در هنگام جماع کردن از کسی برآید. (برهان). فوزافوز. (رشیدی). سوزنی گوید: چنان کشیم و چنان دربریم ما همه شب که خواب ناید همسایه را ز فوزافوز. و فوزافوز ترکیبی است نظیر سراسر، دمادم، کشاکش. (از حاشیهٔ برهان چ معین). || (اِ) آروغ. (برهان) (اسدی). فوژان. فوگان. رجوع به این کلمات شود. و از آن فعل ساخته اند مانند این مثال : شبان تاری بیدار چاکر از غم عشق گهی بگرید و گاهی به ریش برفوزد.طیان. و رجوع به فوزیدن شود.[ فَ ] (ع مص) هلاک شدن. (تاج المصادر بیهقی). هلاک گردیدن و مردن. || بردن چیزی را. (منتهی الارب). || فیروزی یافتن به نیکی و خیر. || رَستن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِمص) نجات و رهائی. - سفینهٔ فوز؛ کشتی نجات : نه چو کنعان کو ز کبر و ناشناخت از کُهِ عاصم سفینهٔ فوز ساخت.مولوی. - فوزنایافته؛ نارستگار. ناکام : فوزنایافته شدم مانده نجح نایافته شدم مغمور.مسعودسعد.(اِخ) دهی است از بخش راور شهرستان کرمان که دارای ۷۵۰ تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله، لبنیات و کاردستی مردم بافتن کرباس و قالیچه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «فوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر