معنی فورت
6 بازدید
[ فَ رَ ] (ع اِمص) شدت و جوشش خشم. فور. فوران : شاه چون این مقدمات استماع کرده فورت خشمش تسکین یافت. (سندبادنامه). در خانهٔ پیرزنی از عجائز بخارا متواری شد تا فورت حادثه و سورت واقعهٔ او سکون یافت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). فورت آن مهم و سورت آن مُلِم فرونشست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). رجوع به فور و فوران شود.
کلمات همقافیه با «فورت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر