معنی فنگ
7 بازدید
[ فَ ] (اِ) زالو. زلو. (فرهنگ فارسی معین). کرمی بود بزرگ و سبز، گاه دراز شود و گاه کوتاه. (اسدی). خونجو. زالو. زلو. زرو. (یادداشت مؤلف): بماندستم دلتنگ، به خانه در چون فنگ ز سرما شده چون نیل سر و روی پر آژنگ. حکاک. || فلاکت و پریشانی و بی سروسامانی. || نباتی را گویند که بسیار تلخ است، و آن را به عربی حنظل خوانند. (برهان). حنظل. (فرهنگ فارسی معین). هندوانهٔ ابوجهل. || غر. فنج. دبه خایگی. (یادداشت مؤلف). باد فتق : ای غریری اگر این باد که اندر سرم است راه یابد سوی خایه کندم گند به فنگ. سنائی.[ فَ ] (اِخ) دهی است از بخش حومهٔ شهرستان مشهد که دارای ۲۹۵ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصولش غله، چغندر و لوبیاست. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «فنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر