معنی فنکعارض
5 بازدید
[ فَ نَ رِ ] (ص مرکب) آنکه صورتش لطیف و درخشان بود چون پوست فنک. زیباروی. لطیف روی : ساقیان ترک فنک عارض قندزمژگان کز رخ و زلف حبش با خزر آمیخته اند. خاقانی. رجوع به فنک شود.
کلمات همقافیه با «فنکعارض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رض» برای سرودن شعر