معنی فندق

معنی فندق

6 بازدید
[ فَ دُ / فُ دُ ] (اِ) درختی است از تیرهٔ پیاله داران و از دستهٔ فندقها که در مناطق گرم و معتدل نیمکرهٔ شمالی میروید. برگهایش دارای بریدگیهای مضاعف است و پهنک برگها در سطح خلفی دارای پرز میباشد. گلهای نر این گیاه از گلهای ماده جدا هستند ولی هر دو بر روی یک پایه قرار دارند بنابراین فندق جزو گیاهان یکپایه است. گلهای نر در بهار تشکیل سنبله های درازی میدهند و گلهای ماده تشکیل اعضاء پیاله مانند قرمزی را میدهند که پس از باروری میوهٔ فندق در داخل این پیاله ها تشکیل میشود. تکثیر این گیاه اکثر بوسیلهٔ قلمه یا خوابانیدن صورت میگیرد. مغز دانهٔ فندق به مصرف خوراک انسان میرسد و از آن روغنی هم میگیرند که در عطرسازی به کار میرود. جلوز. بندق. شجرةالجلوز. جوز فنطس. قویون. فندق آغاجی. (فرهنگ فارسی معین). گلوز. جلوز. بندق. (یادداشت مؤلف). اگر مغز آن را با انجیر و سداب بخورند زهر کار نکند. (برهان): اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ ز عنّابم نیابد جز تو کس رنگ.نظامی. فندقی رنگ داده عنابش گشته شنگرف سوده سیمابش.نظامی. تات چو فندق نکند خانه تنگ بگذر از این فندق سنجاب رنگ.نظامی. آهشان فندق سربسته و چون پسته همه زُ استخوان ساخته خفتان به خراسان یابم. خاقانی. سربسته همچو فندق اشارت همی شنو میپرس پوست کنده و بادام کآن کدام؟ خاقانی. ترکیب ها: - فندق بستن. فندق بند. فندقچه. فندق زدن. فندق زنان. فندق سنجاب رنگ. فندق سیم. فندق شکستن. فندق شکل. فندق شکن. رجوع به هر یک از این کلمات شود. - فندق صحرایی؛ گونهٔ وحشی درخت فندق را گویند که در جنگلها میروید. فندق وحشی. (فرهنگ فارسی معین). - فندقلو. رجوع به این کلمه شود. - فندق وحشی؛ فندق صحرایی. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به ترکیب فندق صحرایی شود. ترکیبات های دیگر: - فندقه. فندق هندی. فندقی کردن. رجوع به هر یک از این کلمات شود. || کنایه از لب معشوق هم هست. (برهان). || کنایه از سرانگشت محبوب. (فرهنگ فارسی معین). ظاهراً از نظر خضاب دادن سرانگشت به حنا و جز آن، آن را به فندق تشبیه کنند، چه فندق بستن به همین معنی است : فرنگیس بگرفت گیسو به دست به فندق گل ارغوان را بخست.فردوسی. به مشکین کمند اندرافکند چنگ به فندق گلان را به خون داد رنگ. فردوسی. ز بادام بر ماه مرجان خرد گهی ریخت، گاهی به فندق سترد.اسدی. رجوع به کلمات مرکب با فندق شود.
[ فُ دُ ] (ع اِ) کاروانسرا. ج، فنادق. (فرهنگ فارسی معین). مهمانسرای. (منتهی الارب). خان السبیل. فنتق. (اقرب الموارد). مهمانخانه. هتل. (یادداشت مؤلف): در فندق تو بُوَد دکانش صد کوزه و مغز در دهانش.خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «فندق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید