معنی فقر
10 بازدید
[ فَ ] (ع مص) کندن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سوراخ کردن مهره و جز آنرا. (منتهی الارب). سوراخ کردن برای در رشته کشیدن. (از اقرب الموارد). || تا استخوان بریدن بینی شتر را تا رام گردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پشت شکستن. (منتهی الارب). پشت کسی شکستن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). فرودآمدن حادثه بر کسی و شکستن مهره های پشت او را. (از اقرب الموارد). || درویش گردیدن. (منتهی الارب). || (اِ) جِ فقرة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به فَقرة شود. || اندوه. (منتهی الارب). هم. ج، فقور، مفاقر. (از اقرب الموارد). || (اِمص) درویشی. خلاف غنی. ج، فقور. (از منتهی الارب). عبارت از نداشتن مایحتاج است و تفاوت آن با فقد این است که فقد نداشتن چیزی است که بدان نیازی نیست و آن را فقر نتوان گفت. (از تعریفات جرجانی). درویشی. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). بی چیزی. نداری. ناداشت. ناداشتی. (یادداشت مؤلف):[ فُ ] (ع اِمص) فَقْر. درویشی. خلاف غنی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) اندوه. ج، فقور. (منتهی الارب).[ فُ قُ ] (ع ص، اِ) جِ فقیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فَ قِ ] (ع ص) شکسته استخوان پشت. (منتهی الارب). || (اِ) گودی که برای کاشتن خرمابن کنده شود. (از معجم البلدان).[ فِ قَ ] (ع اِ) جِ فقرة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به فقرة شود.[ فُ ] (ع اِ) پهلو و کرانه. ج، فُقَر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فُ قَ ] (ع اِ) جِ فُقر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فقر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قر» برای سرودن شعر