معنی فقاعی
7 بازدید
[ فُ ] (ص نسبی) این انتساب فقاع ساز و فقاع فروش را افاده کند. (سمعانی). مویزآب فروش. آبجوفروش. (یادداشت مؤلف). بوزه فروش و آنکه برف و دوشاب بفروشد. (آنندراج): در این میان مردی فقاعی -حاجب بگتغدی -رفته بود تا لختی یخ و برف آرد. (تاریخ بیهقی). نه از دروگر و از کفشگر خبر دارم نه بر فقاعی و پالیزبان ثنا خوانم. مسعودسعد. یکی دکان فقاعی ار یابم بدل شربت سه گانه خورم.خاقانی. روزی فقاعیی بود در جوار حضرت... (انیس الطالبین).
کلمات همقافیه با «فقاعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر