معنی فغستان
5 بازدید
[ فَ غِ ](اِ مرکب) بتخانه. بتکده. (برهان) (فرهنگ فارسی معین). || حرمسرای پادشاهان را نیز گویند. (برهان): نیارم فغستان خاقان برنج سپارید هرچ ایدرش هست گنج.اسدی. فغستان خاقان و گنج ایدر است بدان گر دهیم این ز ما درخور است.اسدی. شه چین جدا با فغستان و رخت همی رفت با پیل و با تاج و تخت.اسدی. || کنایه از خوب صورتان و صاحب حسنان هم هست. (برهان). یار. دلآرام. محبوبه. (فرهنگ فارسی معین): فرستش بسوی شبستان خویش بر خواهران و فغستان خویش.فردوسی.[ فَ غِ ] (اِخ) بیستون. رجوع به بیستون شود.[ فَ غِ ] (اِخ) نام دختر کید هندی. (یادداشت مؤلف): فغستان چو آمد بمشکوی شاه یکی تاج بر سر ز مشک سیاه.فردوسی. فغستان ببارید خون سرشک همی رفت با فیلسوف پزشک.فردوسی.[ فَ غِ ] (اِخ) دهی است از بخش کنار رودخانهٔ شهرستان گلپایگان، دارای ۲۱۶ تن سکنه. آب آن از قنات و محصول عمده اش غله، لبنیات و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «فغستان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تان» برای سرودن شعر