معنی فطم
7 بازدید
[ فَ ] (ع مص) بریدن چیزی را. || بازداشتن مرد را از عادت وی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || از شیر بازگرفتن. (از اقرب الموارد). رجوع به فطام شود.[ فُ طُ ] (ع ص، اِ) جِ فطیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فطم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طم» برای سرودن شعر