معنی فصح
6 بازدید
[ فَ ] (ع ص) زبان آور. ج، فصاح. (منتهی الارب). || (اِمص) بیان. (از اقرب الموارد). || (مص) سخت روشن گردیدن کسی را صبح و چیره شدن روشنی بر کسی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گشاده سخن و درست مخارج گردیدن. (منتهی الارب). فصاحت. رجوع به فصاحت شود. || زبان آور شدن. (منتهی الارب). رجوع به فصاحت شود. || بزبان عربی سخن گفتن اعجمی و معنیش دریافت شدن یا عربی بودن و زبان آور گردیدن. (منتهی الارب). رجوع به فصاحت شود.[ فَ ] (ع ص) بی ابر و بی سرما. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فُ صُ ] (ع ص، اِ) جِ فصیح. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فِ ] (اِخ) عید ترسایان. (منتهی الارب). در یونانی پاسخا و اصل آن کلمه ای عبری است به معنی عبور و آن نام عیدی است که یهودان گیرند به یاد عبور از بحر احمر و به یاد فرشته ای که به شب خروج آنان از مصر همهٔ نوزادان آن شب را از قبطیان بکشت و نوزادان سبطی را زیانی نرساند. (یادداشت مؤلف). و آن یکشنبهٔ بزرگ باشد. (مجمل التواریخ و القصص). در نزد یهودان جشن یادبود خروج بنی اسرائیل از مصر و در نزد مسیحیان جشن یادبود صعود عیسی (ع) است. (از فرهنگ فارسی معین). عید یادآوری قیام مسیح از مرگ و معروف به عید بزرگ است و نزد یهودان عید یادبود جدایی آنها از مصر... و این کلمه معرب فسح عبرانی و معنای آن گذشتن و عبور و نجات است. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فصح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صح» برای سرودن شعر