معنی فسانه شدن
5 بازدید
[ فَ / فِ نَ / نِ شُ دَ ] (مص مرکب) معروف شدن. شهرت یافتن به صفتی : که نراژدها شد بچنگش زبون شده ست او فسانه به روم اندرون.فردوسی. الحق چه فسانه شد غم من از شر فسانه گوی شروان.خاقانی. شدم فسانه بسرگشتگی و ابروی دوست کشید در خم چوگان خویش چون گویم. حافظ. || کهنه شدن. دیرینه گشتن : پارش امسال فسانه ست به پیش ما هم فسانه شود امسالش چون پارش. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «فسانه شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر