معنی فزر
16 بازدید
[ فَ ] (ع مص) شکافتن جامه را. || به چوب دستی زدن بر پشت کسی. || پوشیدن جامه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). فَزَر. رجوع به فَزَر شود. || کوژپشت یا کوژسینه گردیدن. (منتهی الارب). رجوع به فزر شود.[ فِ ] (ع اِ) گوشت پارهٔ درشت مانند غدهٔ قرحه که نزدیک منتهای موی زهار بر اندام مردم و بز برآید. (منتهی الارب). || رمهٔ گوسپندان از ده تا چهل یا از سه تا ده. || گوسپند از دو تا هرچه افزون گردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بزغاله. || بچهٔ ببر. (از اقرب الموارد).[ فِ زَ ] (ع اِ) شکافها. (منتهی الارب). شقوق و صدوع و گویا جمع فزرة است. (از اقرب الموارد). رجوع به فزرة شود.[ فَ زَ ] (ع مص) پوشیدن جامه. || کوژپشت یا کوژسینه گردیدن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «فزر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زر» برای سرودن شعر