معنی فز
5 بازدید
[ فَ ] (اِ) آلت مردی و آلت تناسل را گویند. (برهان). فزه. (جهانگیری). ظاهراً مصحف «نره» است. (از حاشیهٔ برهان چ معین).[ فَ زز ] (ع ص) مرد سبک، چست. (منتهی الارب). الرجل الخفیف. (از اقرب الموارد). || (اِ) گاوسالهٔ دشتی. (منتهی الارب). بچهٔ گاو وحشی. ج، اَفْزاز. (از اقرب الموارد). || (مص) بازگشتن و روی گردانیدن از کسی. || جدا شدن. || ترسیدن آهو. || برکندن کسی را از جای خود و بی آرام ساختن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || از جای بجستن. (مصادر اللغهٔ زوزنی).
کلمات همقافیه با «فز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فز» برای سرودن شعر