معنی فریه
5 بازدید
[ فَ رْ یَ / یِ ] (اِ) نفرین. (برهان) (فرهنگ اسدی): زه ای کسایی، احسنت، گوی و چونین گوی به سفلگان بر فریه کن و فراوان کن.کسایی. دزدی طرار ببردت ز راه فریه بر آن خائن طرار کن.ناصرخسرو. منگر سوی آنکسی که زبانش جز خرافات و فریه ندراید.ناصرخسرو. بهرهٔ تو آفرین باشد ز سعد مشتری قسم خصم از نحس کیوان فریه و نفرین بود. امیرمعزی. باز در هزل چون گشایم از آن بار فریه کنم بر عدوی جاه تو ایثار.سوزنی.[ فَ ] (اِ) نفرین و لعنت. (فرهنگ فارسی معین): همی کرد بر رهنمایش فریه چو ره را رها کرد و آمد بدیه.فردوسی.[ فِ رْ یَ / یِ ] (اِ) لعنت. (برهان) (فرهنگ اسدی) (صحاح الفرس). گویند: فریهٔ خدای به شیطان؛ یعنی لعنت خدای به شیطان. (برهان). - فریه گر. رجوع به مدخل فریه گر شود.
کلمات همقافیه با «فریه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یه» برای سرودن شعر