معنی فریس
11 بازدید
[ فَ ] (اِ) فریز که گیاه خوشبو باشد. (برهان). فریز، فریژ. رجوع به این مرادف ها شود. || گوشت قدید. (برهان). فریز. فریش. رجوع به فریز و فریش شود.[ فَ ] (ع اِ) چنبر. (منتهی الارب). چنبری که از چوب سازند. (برهان). حلقه ای است از چوب که برای بستن بار بر سر ریسمان بندند. (فرهنگ فارسی معین) (اقرب الموارد). || (ص) کشته. ج، فَرسی ََ. (منتهی الارب). قتیل. ج، فرسی. (اقرب الموارد).[ فُ رَ ] (ع اِمصغر) مصغر فَرَس. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «فریس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر