معنی فرکنده
5 بازدید
[ فَ کَ دَ / دِ ] (ن مف / نف) فرسوده و کهنه شده و ازهم ریخته. (برهان): چون زورق فرکنده فتاده به جزیره چون پوست سر پای شتر بر در جزار. خسروی. رجوع به فرکند شود.
کلمات همقافیه با «فرکنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر