معنی فرکندن
5 بازدید
[ فَ کَ دَ ] (مص) پوسیدن. متلاشی شدن. (یادداشت به خط مؤلف): از پشت یکی جوشن خرپشته فرونه کز داشتنش غیبهٔ جوشنت بفرکند. عمارهٔ مروزی.
کلمات همقافیه با «فرکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر