معنی فروگشتن
6 بازدید
[ فُ گَ تَ ] (مص مرکب) غائب شدن. (آنندراج). || گردش کردن. گشتن : گرد جهان تمام فروگشت و بنگرید او را گزید و کرد بنزدیک او قرار. فرخی. || شکم دادن دیوار و نشست کردن. (یادداشت بخط مؤلف): دیوار و دریواس فروگشته تر آمد بیم است که یکباره فروریزد دیوار.رودکی. رجوع به فروریختن شود.
کلمات همقافیه با «فروگشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر