معنی فروگذاشته
5 بازدید
[ فُ گُ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) مهمل. معطل. ضایع. (یادداشت بخط مؤلف). || ترک گفته. متروک. (یادداشت بخط مؤلف): لشکر خویش بیافت پراگنده و برگشته و وی را فروگذاشته. (تاریخ بیهقی). || فراموش شده : حکایت شب هجران فروگذاشته به بشکر آنکه برافکند پرده روز وصال.حافظ. رجوع به فروگذاشتن شود.
کلمات همقافیه با «فروگذاشته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر