معنی فروق
4 بازدید
[ فُ ] (ع مص) پیش آمدن کسی را دو راهه. (منتهی الارب). پیش آمدن دو راه کسی را و پرسیدن او که کدام راه را رود. (از اقرب الموارد). || رمیدن شتر ماده و خر و برجستن از درد زه. (منتهی الارب). گرفتن مَخاض ناقه را و رمیدن و برجستن. || واضح شدن امری کسی را. (از اقرب الموارد). || خداوند خسته پاره گردیدن. || سرگین انداختن مرغ. (منتهی الارب). || توضیح دادن امری را برای کسی. (از اقرب الموارد). || فَریقه خورانیدن زن را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || توجه کردن کسی کاری را و یافتن راه آنرا. (از اقرب الموارد).[ فُ ] (ع اِ) جِ فریق. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ فَ / فَ رْ رو ] (ع ص) مرد ترسنده. (منتهی الارب). شدیدالفزع. (اقرب الموارد).[ فَ ] (اِخ) جایی است یا آبی در دیار بنی سعد. (از معجم البلدان).[ فَ ] (اِخ) جایی است در پائین هجر بسوی نجد و قومی در آن زیست میکنند. (از معجم البلدان).[ فَ ] (اِخ) لقب شهر قسطنطنیه است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «فروق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر