معنی فروزیر
4 بازدید
[ فُ ] (ق مرکب) بطرف زیر. بسوی پایین. فروسو. - فروزیر شدن؛ پایین رفتن. فرورفتن : همانگه جست رامین راست چون شیر ز بام کوشک تا زآن شد فروزیر. فخرالدین اسعد. - فروزیر گذاشتن؛ پایین آوردن. به پایین نهادن : ز تختش فروزیر نگذاشتی مدامش بر خویشتن داشتی.فردوسی.
کلمات همقافیه با «فروزیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر