معنی فروز

معنی فروز

24 بازدید
[ فُ ] (اِ) تابش و روشنی و فروغ آفتاب و غیره. (برهان): زمان خواست زو نامور هفت روز برفت آنکه بودش ز دانش فروز.فردوسی. - پرفروز؛ پرتابش. بسیار روشن : عالم از سر زنده گشت و پرفروز ای عجب آنروز روز، امروز روز.مولوی. || (نف) مخفف فروزنده. تابنده. روشن کننده. در این معنی همواره بصورت ترکیب و مزید مؤخر آید: - دل فروز؛ آنکه دل را روشن کند و شادی بخش باشد. محبوب : گرستن گرفت از سر صدق و سوز که ای یار جان پرور و دلفروز.سعدی. پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای مامک دلفروز. سعدی (بوستان ص ۱۱۰). - رامش فروز؛ رامش بخش. شادی بخش. آنچه آرامش آورد از آواز و جز آن : مگر کز یک آواز رامش فروز مر از بن شب محنت آری بروز.نظامی. - شب فروز؛ شب تاب. آنچه شب را روشن کند: یکی گفتش ای کرمک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی بروز؟سعدی. - گلشن فروز؛ آنچه یا آنکه باغ و گلستان را روشنی و زیبایی بخشد و بیاراید. گلشن آرای : ز گرما شبی رفت و روزی رسید گلی رفت و گلشن فروزی رسید.نظامی. - گیتی فروز؛ روشنی بخش جهان. آنکه جهان را روشنی دهد. جهان فروز. جهان افروز. جهان تاب : به آتش تن و جان خود را مسوز مکن تیره این تاج گیتی فروز.نظامی. نشسته جهاندار گیتی فروز بفیروزی آورده شب را بروز.نظامی. شب از بهر آسایش توست و روز مه روشن و مهر گیتی فروز.سعدی. نور گیتی فروز چشمهٔ هور زشت باشد بچشم موشک کور.سعدی. - لشکرفروز؛ لشکرآرای. که موجب فخر و سربلندی لشکر بود: دو جنگ گران کرده شد در سه روز چهارم، سیاوخش لشکرفروز.فردوسی. - مجلس فروز؛ مجلس آرای. روشنی بخش مجلس : مرا کاین سخنهاست مجلس فروز چو آتش در او روشنائی و سوز.سعدی. - مجلس فروزی؛ روشن کردن مجلس : به مجلس فروزی دلم خوش بود که چون شمع بر فرقم آتش بود.نظامی. || شعله ورسازنده و افروزنده. - آتش فروز؛ کسی که آتش افروزد. آنکه آتش را شعله ور سازد: می ناب خوردند تا نیمروز چو می در ولایت شد آتش فروز.نظامی. || (اِ) (اصطلاح دستور) صفت. مقابل موصوف. (برهان). فروزه. از دساتیر است. (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به فروزه شود.
[ فَ رْ وَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ شهرستان ملایر، واقع در یازده هزارگزی جنوب خاوری شهر ملایر و کنار جنوبی راه اتومبیل رو مانیزان به ملایر. ناحیه ای است واقع در جلگه، معتدل و دارای ۴۳۵ تن سکنه. محصولاتش غله و انگور است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند و صنایع دستی زنان قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).

کلمات هم‌قافیه با «فروز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید