معنی فرورفتن
5 بازدید
[ فُ رو رَ تَ ] (مص مرکب) پایین رفتن. به زیر رفتن. (ناظم الاطباء). مقابل بررفتن : فرورفت و بررفت روز نبرد به ماهی نم خون و بر ماه گرد.فردوسی. فرورفتن آبها از جهان در آن ژرف دریا نبودی نهان.نظامی. به کام دل نفسی با تو التماس من است بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام. سعدی. چو پیلش فرورفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن.سعدی. - در فکرت فرورفتن یا بفکرت فرورفتن؛ در فکر رفتن. بسیار فکر کردن : نیوشنده شد زین سخن تنگدل بفکرت فرورفت چون خر به گل.سعدی. شیخ در فکرت زمانی فرورفت. (گلستان). - در فکر فرورفتن؛ فکر کردن. بسیار در فکر شدن. || رفتن : بار نداد و برنشست و برجانب سیب زار باغ فیروزی فرورفت. (تاریخ بیهقی). || غروب کردن هر جرم سماوی. فروشدن : در وقت زرد شدن آفتاب و فرورفتن گفتم. (قصص الانبیاء). به ما در فرورفتن آفتاب اشارت به چشمه ست و دریای آب.نظامی. || درگذشتن و مردن : اگر به دست کسی ناگهان فرورفتی بسوی دیگر از او بهره یافتی دیدار. فرخی. تقدیر بری او را زمان نداد و به جوانی فرورفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). رجوع به فروشدن شود.
کلمات همقافیه با «فرورفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر