معنی فرودریدن
6 بازدید
[ فُ دَ دَ ] (مص مرکب) خراب شدن. واریز کردن چاه و جز آن. (یادداشت بخط مؤلف): تهور؛ فرودریدن بنا. انقیاض؛ فرودریدن دیوار. (منتهی الارب). || شکاف برداشتن. (یادداشت بخط مؤلف): چون دسته شد خمیده و گنبد فرودرید کم شد مزه، بزه نتوان کرد زین فزون. سوزنی. || شکافتن. پاره کردن : زن خود را به قتل آورد، پس شکم خود را فرودرید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).
کلمات همقافیه با «فرودریدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر