معنی فرودخوردن
5 بازدید
[ فُ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب) بلعیدن. (یادداشت بخط مؤلف). فروخوردن : خوش خوش فرود خواهد خوردنْتْ روزگار موش زمانه را تویی ای بی خرد پنیر. ناصرخسرو. || مغلوب کردن. چیره شدن. بر کسی یا جماعتی دست یافتن : او را به دست نخواهم داد که چنین چاکران را فرودخورد. (تاریخ بیهقی). انتقام خواهد کشید و قوم را فرودخورد. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «فرودخوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر