معنی فروداشتن
6 بازدید
[ فُ تَ ] (مص مرکب) خم کردن. فروآوردن : چون دو جهان دیده بر او داشتند سر ز پی سجده فروداشتند.نظامی. || رها کردن. - دست فروداشتن؛ دست کشیدن. چیزی را از دست رها کردن : فروداشت دست از کمربند اوی شگفتی فروماند از بند اوی.فردوسی. || متوقف کردن و مانع حرکت شدن. (یادداشت بخط مؤلف): به دروازه برشان فروداشتند سوی شهرشان هیچ نگذاشتند.فردوسی. و فروداشته است ایشان را به مرو. (تاریخ بیهقی). زدی دست و پیل دوان را دو پای گرفتی فروداشتی هم بجای.اسدی. نهاد اندر آوردگه، پای پیش سپه را فروداشت بر جای خویش.اسدی. || (اصطلاح موسیقی) بازایستادن از نواختن. ادامه ندادن نوازندگی و خوانندگی : چون مطربان فروداشتند، او چنگ برگرفت و در پردهٔ عشاق این قصیده آغاز کرد. (چهارمقاله). رجوع به فروداشت، برداشت و برداشتن شود.
کلمات همقافیه با «فروداشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر