معنی فروتن
13 بازدید
[ فُ تَ ] (ص مرکب) (از: فرو +تن). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). تواضع کننده و متواضع. (برهان). خاضع. خاشع. نرم گردن. (یادداشت بخط مؤلف): فروتن بود شه که دانا بود به دانش بزرگ و توانا بود.فردوسی. فروتن بود هرکه دارد خرد سپهرش همی در خرد پرورد.فردوسی. خورشید سرفکنده و مه خویشتن شناس مریخ سرفکنده و کیوان فروتن است.انوری. - فروتن شدن؛ تواضع نمودن : به آموختن چون فروتن شوی سخن را ز دانندگان بشنوی.فردوسی.
کلمات همقافیه با «فروتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر