معنی فروتراشیدن
4 بازدید
[ فُ تَ دَ ] (مص مرکب) خشک شدن و ریختن چیزی : حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فروتراشید و خشک شد. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «فروتراشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر