معنی فروافتادن
6 بازدید
[ فُ اُ دَ ] (مص مرکب) بزیر افتادن. سقوط. (یادداشت بخط مؤلف): چون رسولانش ده گام بتعجیل زنند قیصر از تخت فروافتد و خاقان از گاه. منوچهری. بسان گوسپند کشته بر جای فروافتاد و میزد دست بر پای.نظامی.
کلمات همقافیه با «فروافتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر