معنی فرهی
5 بازدید
[ فَ رْ رَ ] (اِ) فره. فر. خوره. (یادداشت بخط مؤلف). فرّ و شان و شوکت و شکوه و عظمت و افزونی داشتن. (برهان): به مردی و دانایی و فرهی بزرگی و آیین شاهنشهی.فردوسی. همیشه به پیروزی و فرهی کلاه بزرگی و تاج مهی.فردوسی. بدان تا رساند به شاه آگهی که گرسیوز آمد ابا فرهی.فردوسی. سوی رومیه باز با فرهی شد و کرد با کاروان همرهی.اسدی. - بافرهی؛ باشکوه. باعظمت. بافرّ: چو آمد به کاووس شاه آگهی که آمد سیاووش بافرهی.فردوسی. سوم هفته در جایگاه مهی نشست اندر آرام بافرهی.فردوسی. - فرهی دادن؛ شکوه و پیروزی دادن : چو پیروزگر فرهی دادمان در بخت پیروز بگشادمان.فردوسی. || (ص) دارای افزونی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «فرهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر