معنی فرهنج
7 بازدید
[ فَ هَ ] (اِ) فرهنگ. علم و فضل و دانش و عقل و ادب. (برهان). رجوع به فرهنگ شود. || کتابی را نیز گویند که مشتمل باشد بر لغات فارسی. (برهان). رجوع به فرهنگ شود. || شاخ درختی را گویند که آن را بخوابانند و خاک بر بالای آن ریزند و از آنجا برکنده بجای دیگر نهال کنند. (برهان). فرهانج. رجوع به فرهانج شود. || نام دوایی نیز هست که آن را کشوث گویند و تخم آن را بزرالکشوث خوانند. (برهان). به فارسی اسم کشوث است. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به فرهنگ و افرهنج شود.[ فَ هَ ] (اِخ) نام مادر کیکاوس. (برهان). فرهنگ. رجوع به فرهنگ شود.
کلمات همقافیه با «فرهنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر