معنی فرهمند
121 بازدید
[ فَ رَ مَ / فَ هَ مَ ] (ص مرکب) خردمند. (برهان) (صحاح الفرس): نگه کرد بابک پسند آمدش شهنشاه را فرهمند آمدش.فردوسی. سکندر شنید آن پسند آمدش سخنگوی را فرهمند آمدش.فردوسی. بخواب دیدم پیرمردی را سخت فرهمند که نزدیک من آمد. (تاریخ بیهقی). || قریب و نزدیک باشد. (برهان). || نورانی و باشکوه. (انجمن آرا) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «فرهمند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر