معنی فرمانگذار
4 بازدید
[ فَ گُ ] (نف مرکب) فرمانده. (آنندراج). حاکم و رئیس. (ناظم الاطباء). مقابل فرمان گزار: ز گردان سری با سپه شش هزار بدان جایگه کرد فرمان گذار.اسدی. ز ترکان شهی بود فرمان گذار سپه داشت از جنگیان سی هزار.اسدی. فرمان گذار دلبر و طاعت نمای، من طاعت نمای داده به فرمان گذار دل. سوزنی (دیوان ص ۱۶۶). چنان بود فرمان فرمان گذار که بر تخت بنشیند آن تاج دار.نظامی. رجوع به فرمان گزار شود.
کلمات همقافیه با «فرمانگذار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر