معنی فرمانپذیر
6 بازدید
[ فَ مامْ پَ ] (نف مرکب) مطیع و تسلیم شده و رام شده. (ناظم الاطباء). فرمان بردار. آنکه فرمان دیگران را گردن نهد: به سرسبزی شاه روشن ضمیر به نیروی فرهنگ فرمان پذیر.نظامی. ز بهر آن که باشد دستگیرش به دست اندر بود فرمان پذیرش.نظامی. نگارید از آن کلک فرمان پذیر سگی مرده بر روی آن آبگیر.نظامی. - فرمان پذیر شدن؛ فرمان بردن و اطاعت کردن : شد آن بت پرستنده فرمان پذیر فرستاد بت را به دانای پیر. نظامی (اقبالنامه ص ۵۷). - فرمان پذیر گشتن؛ فرمان پذیر شدن : سریری ز گفتار صاحب سریر بدان داستان گشت فرمان پذیر.نظامی. اگر خواندشان داور دورگیر به رفتن نگشتند فرمان پذیر.نظامی. رجوع به فرمان و فرمان پذیرفتن شود.
کلمات همقافیه با «فرمانپذیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر