معنی فرمانفرمای
5 بازدید
[ فَ فَ ] (نف مرکب) امیر. (زمخشری). فرمان فرما. حاکم. آمر. مجری احکام. (ناظم الاطباء): هرکه او خدمت فرخندهٔ او پیشه گرفت بر جهان کامروا گردد و فرمان فرمای. فرخی. رجوع به فرمان فرما شود.
کلمات همقافیه با «فرمانفرمای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر