معنی فرماندهی

معنی فرماندهی

5 بازدید
[ فَ دِ ] (حامص مرکب) فرمانده بودن : دردستانی کن و درماندهی تات رسانند به فرماندهی.نظامی. به فرمان بری کوش کآرد بهی که فرمان بری به ز فرماندهی.نظامی. به فرماندهی سر ندارد گران جهان را سپارد به فرمان بران.نظامی. به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی.سعدی. بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی.سعدی. امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی. حافظ. - فرماندهی داشتن؛ حاکم بودن. فرمانده بودن : حکایت کنند از جفاگستری که فرماندهی داشت بر کشوری. سعدی (بوستان). - فرماندهی کردن؛ فرماندهی داشتن. فرمان راندن : در آن یک سال کو فرماندهی کرد نه مرغی، بلکه موری را نیازرد.نظامی. || مقام و منصب هر فرمانده نظامی. رجوع به فرمانده شود.

کلمات هم‌قافیه با «فرماندهی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید