معنی فرغیش
4 بازدید
[ فَ ] (ص) کهنه و فرسوده. (برهان): نکنم یاد ز تاراج و نیندیشم زآنک مرکبم بود خر لنگ و لباسم فرغیش. امیرمعزی. || (اِ) پوستین که از کهنگی موی گریبان و دامن و سرهای آستین آن ریخته باشد و بعضی گویند پوستین کهنه باشد که مویهای آن از درازی به زمین کشیده شود. || مویی باشد که از زیر پوستین سر فرودآورده باشد. (برهان) (اسدی). || کاهلی و فروگذاشت و عطلت. (برهان). قیاس کنید با فرغول. (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به فرغول شود.
کلمات همقافیه با «فرغیش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر