معنی فرسخ
7 بازدید
[ فَ سَ ] (ع اِ) آرامش. (منتهی الارب). سکون. (از اقرب الموارد). || آسایش. (منتهی الارب). راحة. (از اقرب الموارد). || ساعت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || رخنه و شکاف. (منتهی الارب). فرجه. (از اقرب الموارد). || چیز بی رخنه. (منتهی الارب). چیزی که در آن رخنه نیست. (از اقرب الموارد). || مدت دراز. (منتهی الارب). زمان دراز. (اقرب الموارد). || میان حرکت و سکون. (منتهی الارب). فاصلهٔ آرامش و حرکت. (از اقرب الموارد). || چیز بسیار که منقطع و سپری نگردد. (منتهی الارب). چیز دائم و کثیری که منقطع نشود ج، فراسخ. (اقرب الموارد).[ فَ سَ ] (معرب، اِ) فرسنگ. (یادداشت به خط مؤلف). فرسنگ و آن مسافت سه میل باشد که دوازده هزار گز یا ده هزار گز شود. ج، فراسخ. (منتهی الارب). سه میل هاشمی است و گویند دوازده هزار ذراع است. (از اقرب الموارد). عبارت است از اندازهٔ سه میل. و فرسخ بر سه نوع است: فرسخ طولی که آن را فرسخ خطی نیز گویند و عبارت است از دوازده هزار ذراع طولی و برخی هم گفته اند از هیجده هزار ذراع ولی قول اول مشهور است. دوم فرسخ سطحی و آن مربع طولی است. و فرسخ جسمی و آن مکعب فرسخ طولی است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). هر فرسخی صدوپنجاه اشل است. (تاریخ قم ص ۱۰۸). فرسخ نام بیست وپنج تیر پرتاب است. (یادداشت به خط مؤلف). فرسخ هندی هشت میل است. (نخبةالدهر). بنا بر آنچه در عرف عام و در اصطلاح رایج جغرافیایی امروز از فرسخ و فرسنگ مستفاد میشود برابر با شش هزار گز یا شش کیلومتر است. رجوع به فرسنگ شود.
کلمات همقافیه با «فرسخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سخ» برای سرودن شعر