معنی فرزانگی
6 بازدید
[ فَ نَ / نِ ] (حامص) حکمت. خِرد. خردمندی. عاقلی. بخردی. (یادداشت به خط مؤلف). در زبان پهلوی فرزانکیه ، از: فرزانک +ئیه که یاء نسبت است. (از حاشیهٔ برهان چ معین): گوی پیشرو نام او خانگی که همتا نبودش به فرزانگی.فردوسی. کجات آن همه زور و مردانگی سلیح و دل و گنج و فرزانگی.فردوسی. که سالاری و زور و مردانگی تو را دادم و گنج و فرزانگی.فردوسی. با همه فرزانگی و عقل مغ اندیش بر خر مغ عاجزم که پیر و جوانم. سوزنی (دیوان ص ۴۵۵). غافل بودن نه ز فرزانگی است غافلی از جملهٔ دیوانگی است.نظامی. سخن گفتن نرم فرزانگی است درشتی نمودن ز دیوانگی است.نظامی. بوالعجبیهای خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی.سعدی. پس از هوشمندی و فرزانگی چو دف برزدندش به دیوانگی.سعدی. بزرگان روشندل نیک بخت به فرزانگی تاج بردند و تخت.سعدی. - نافرزانگی؛ بی خردی. بی عقلی : چو ساقی در شراب آمد به نوشانوش در مجلس به نافرزانگی گفتند کاول مرد فرزانه. سعدی.
کلمات همقافیه با «فرزانگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر