معنی فرزان
8 بازدید
[ فَ ] (اِ) علم. حکمت. دانش. (برهان). حکمت. (صحاح) (اسدی). || استواری. (برهان). || (ص) حکیم. فیلسوف. فرزانه. (یادداشت به خط مؤلف): هر کجا تیزفهم فرزانی است بندهٔ کندفهم نادانی است.سنائی. - نافرزان؛ بی دانش. نادان : مخالفان تو بی فره اند و بی فرهنگ معادیان تو نافرخند و نافرزان. بهرامی سرخسی. رجوع به فرزانه شود.[ فِ ] (معرب، اِ) فرزین شطرنج. معرب است. ج، فرازین. (منتهی الارب). مهره ای باشد از جملهٔ مهره های شطرنج و آن به منزلهٔ وزیر است. (برهان). رجوع به فرز شود.
کلمات همقافیه با «فرزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر