معنی واژه فرد
7 بازدید
[ فَ ] (ع ص) تنها. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). متفرد. (اقرب الموارد). منفرد و مجرد. (ناظم الاطباء):[ فَ رِ / فَ رَ ] (ع ص) یکتا و یگانه. (از منتهی الارب). واحد و در این معنی فَرْد، به سکون راء، جایز نیست. (از اقرب الموارد). - سیف فرد؛ شمشیر باجوهر و بی عدیل. (منتهی الارب). - شی ء فرد؛ چیز یگانه. (منتهی الارب). || بی مانند و بی نظیر. (از منتهی الارب).[ فُ رُ ] (ع ص) بی عدیل. (از منتهی الارب). متفرد. (اقرب الموارد). سیف فرد؛ شمشیر باجوهر و بی عدیل. (منتهی الارب).[ فَ رُ ] (ع ص) متفرد. (اقرب الموارد). یگانه و یکتا و منفرد. (منتهی الارب).[ فَ ] (اِخ) شمشیر عبداللََّه بن رواحه است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فَ ] (اِخ) یکی از دو کوهی که آنها را فردان گویند و در دیار سلیم است به حجاز. (معجم البلدان). موضعی است. (منتهی الارب).[ فَ ] (اِخ) موضعی در نزدیکی بطن ایاد از دیار بنی یربوع بن حنظله. (معجم البلدان). جایی است. (منتهی الارب).[ فَ ] (اِخ) یا فردالشجاع. ستاره ای است. (اقرب الموارد). کوکبی که به ۲۳ درجهٔ جنوب قلب الاسد مائل به مغرب در صورت شجاع است و آن را قلب الشجاع و عنق الشجاع و سهیل الشام گویند. (یادداشت به خط مؤلف). ستارهٔ سرخی است بر گردن شجاع که یکی از صور فلکی است. (حاشیهٔ ص ۱۷۷ لیلی و مجنون چ وحید): چون فردروان ستارهٔ فرد بر فرق جنوب جلوه میکرد.نظامی. رجوع به فردالشجاع شود.[ فُ ] (اِخ) جان. نویسندهٔ انگلیسی. رجوع به فورد شود.[ فُ ] (اِخ) هنری . صنعتگر معروف امریکایی. رجوع به فورد شود.