معنی فرخج
6 بازدید
[ فَ رَ ] (اِ) فرخچ. فرخش. پرخچ. پرخش. (حاشیهٔ برهان چ معین). کفل اسب و دیگر حیوانات. || رشوت. پاره. (برهان): بدهم بهر یک نگاه رخش گر پذیرد، دل مرا به فرخج.لبیبی. || (ص) زشت. نازیبا. (برهان): در زاویهٔ فرخج و تاریکم با پیرهن سطبر و خلقانم.مسعودسعد. یک جهان ناحفاظ و نابینا در عبارت فرخج و نازیبا.سنایی. دریغ دفتر اشعار ناخوش و سردم که بد نتیجهٔ طبع فرخج و مردارم.سوزنی. پیش درشان سپهر و انجم این بود فرخج و آن تخجم. خاقانی (تحفةالعراقین ص ۱۲۲). رجوع به پرخج، پرخش، فرخش و فرخچ شود.
کلمات همقافیه با «فرخج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خج» برای سرودن شعر