معنی فرجة
9 بازدید
[ فُ / فِ / فَ جَ ] (ع اِمص) رهایی از غم و اندوه. (منتهی الارب). تفصی از هم و غم و خلاص از دشواری: هو لک فرجة؛ أی فرج. (اقرب الموارد). از تنگی و دشواری بیرون شدن. (غیاث): بلکه بهر میهمانان و کهان که به فرجه وارهند از اندهان.مولوی.[ فُ جَ ] (ع اِ) رخنه و شکاف و منه: فرجةالحائط. (منتهی الارب). در دیوار و مانند آن شکاف. || هر جای ترسناک. || جایی که مردم در مجلس و موقف باز می کنند. (از اقرب الموارد). || میانهٔ انگشتان. (زمخشری). || انفراج. (منتهی الارب). هر گشادگی بین دو چیز. (اقرب الموارد). || فرصت. مهلت. (ناظم الاطباء): سخن در فرجه ای پرور که فرجام ز واگفتن تو را نیکو شود نام.نظامی. - بی فرجه؛ بی مهلت. بی مدت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «فرجة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جة» برای سرودن شعر