معنی فربه
7 بازدید
[ فَ بِ هْ ] (ص) چاق. سمین. شحیم. فربی. (یادداشت به خط مؤلف). مقابل لاغر. (آنندراج). پروار. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). پرگوشت : نشست اندر آن پاک فربه بره که تیر اندر آن غرق شد یکسره.فردوسی. بسی گوسفندان فربه بکشت بیامد یکی جام زرین به مشت.فردوسی. تو چنین فربه و آکنده چرایی، پدرت هندوی بود، یکی لاغر و خشکانج و نحیف. لبیبی. چریدهٔ دیولاخ، آگنده پهلو به تن فربه، میان چون موی لاغر.عنصری. بوستان افروز پیش ضیمران چون نزاری پیش روی فربهی.منوچهری. پیلان را عرض کردند هزاروششصد نر و ماده، بپسندید، سخت فربه و آبادان بودند. (تاریخ بیهقی). مرد، دانا شود ز دانا مرد مرغ فربه شود به زیر جواز.ناصرخسرو. قدر و بهای مرد نه از جسم فربه است بل قدر مردم از سخن و علم پربهاست. ناصرخسرو. دولتش صید و صید فربه باد روزش از روز و شب ز شب به باد.نظامی. کس به خون ریزی چنین لاغر تا که فربه نشد شتاب نداشت.عطار. جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه ز عزّ است و شرف.مولوی. لاغر و فربه اند اهل جهان کار عالم از این دو گونه بود. امیرخسرو دهلوی. || قوی و سنگین، چون کوه فربه و زخم فربه و فوج فربه و آتش فربه. || معمور و آبادان، چون ملک فربه و گنج فربه. || بسیار و فراوان. (آنندراج). - زمین فربه؛ زمین پرقوت. (یادداشت به خط مؤلف): دهقان کشتمند رضای خدای باش و اندر زمین فربه دل تخم خیر کار.سوزنی. - فربه شدن؛ نیک پرورده شدن و رشد یافتن. تسمن. (تاج المصادر بیهقی). پرگوشت شدن. چاق شدن : جود لاغرگشته از دستش همی فربه شود بخل فربه گشته از جودش همی لاغر شود. فرخی. ای کوفته نقارهٔ بی باکی فربه شده به جسم و به جان لاغر. ناصرخسرو. - فربه شمردن؛ استسمان. (تاج المصادر بیهقی). - فربه کردن؛ اِسمان. تسمین. (تاج المصادر بیهقی). چاق کردن : چو گربه نوازی کبوتر بَرَد چو فربه کنی گرگ یوسف دَرَد. سعدی (بوستان). - فربه گشته؛ چاق. سمین : جود لاغرگشته از دستش همی فربه شود بخل فربه گشته از جودش همی لاغر شود. فرخی.[ ] (اِخ) از رستاق انارطسوج است. (تاریخ قم ص ۱۲۱).
کلمات همقافیه با «فربه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر