معنی فراهم
6 بازدید
[ فَ هَ ] (ص مرکب، ق مرکب) (از: فرا +هم) گردآمده و به دست آمده. موجود: پیاده نباشم ز اسباب دانش گر اسباب دنیا فراهم ندارم.خاقانی. که هیچ آرزویی به عالم نبود که یک یک بر آن خوان فراهم نبود.نظامی. || مجتمع. با هم. (آنندراج): اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره بستستی. (کلیله و دمنه). برچده زلفک فراهم او کرده صبر از دلم پراکنده.سوزنی. و بیشتر متمم صرفی مصادری چون: آمدن، آوردن، شدن، کردن باشد. رجوع به ترکیبات شود. - فراهم آمدن؛ گرد آمدن. انجمن شدن. اجتماع کردن. واهم آمدن. فاهم آمدن. جمع شدن. خلاف پراکندن. (یادداشت به خط مؤلف). اجتماع. (منتهی الارب): وحوش... روزی فراهم آمدند و به نزدیک شیر رفتند. (کلیله و دمنه). مر بنات النعش را ماند سخن در طبع مرد از هوای مدح تو آید فراهم چون پرن. سوزنی. - || ممکن شدن. (یادداشت به خط مؤلف). به دست آمدن. حاصل آمدن : واجب است بر کافّهٔ خدم و حشم که آنچه ایشان را فراهم آید از نصیحت بازنمایند. (کلیله و دمنه). آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ اسباب این مراد فراهم نیامده ست.خاقانی. و رجوع به فراهم شود. - فراهم آوردن؛ جمع کردن. گرد کردن : مقدمان هر صنف را فراهم آورد. (کلیله و دمنه). جوجو به گدایی فراهم آورده ام. (گلستان). به گدایی فراهم آوردن پس به شوخی و معصیت خوردن. سعدی (صاحبیه). گوسفندان را فراهم آورد و به یک جا جمع کند و بعد از آن دو بهره گرداند. (ترجمهٔ تاریخ قم). - فراهم آورده؛ جمع آوری شده. - || تألیف شده : این کتاب کلیله و دمنه فراهم آوردهٔ علما و براهمهٔ هند است. (کلیله و دمنه). و رجوع به فراهم آوردن شود. - || برهم نهاده. روی هم چیده : خشتی چند فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. (گلستان). و رجوع به فراهم شود. - فراهم افتادن؛ پیش آمدن. دست دادن. به وقوع پیوستن : این وصلت اگر فراهم افتد هم قرعهٔ کار بر غم افتد.نظامی. و رجوع به فراهم شود. - فراهم پیچیدن؛ فراهم کردن. جمع کردن. درهم پیچیدن : رحل و ثقل خویش فراهم پیچید و به بخارا رفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). و رجوع به فراهم شود. - فراهم چیدن؛ بالا کشیدن. به سوی خود کشیدن. (یادداشت به خط مؤلف). - دامن فراهم چیدن؛ خود را از کاری دور داشتن : دامن صحبت فراهم چینم و خاموشی گزینم. (گلستان). و رجوع به دامن... شود. - فراهم شدن؛ اجتماع. گرد آمدن. انجمن شدن. (یادداشت به خط مؤلف): کسانی که در پرده محرم شدند در آن داوری گه فراهم شدند.نظامی. بلندی نمودن در افکندگی فراهم شدن در پراکندگی.نظامی. به هر مدتی فیلسوفان روم فراهم شدندی ز هر مرز و بوم.نظامی. و رجوع به فراهم شود. - || نظام یافتن. بسامان شدن. مرتب گشتن. مقابل درهم شدن : درهم شده ست کارم و در گیتی کار که دیده ای که فراهم شد.خاقانی. - فراهم کردن؛ گرد آوردن. جمع کردن : به پای دارد سنت ها را و فراهم کند آنچه پراکنده شده است از کار. (تاریخ بیهقی). ده هزار سوار ترک و عرب و دیلم فراهم کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). گر آرایش نظم از او کم کنم به کم مایه بیتش فراهم کنم.نظامی. - فراهم گردیدن؛ جمع شدن. گرد آمدن. (یادداشت به خط مؤلف) . - فراهم گرفتن؛ جمع کردن. - دامن فراهم گرفتن؛ خود را کنار کشیدن : قوم محمودی... بشکوهیدند و دامن فراهم گرفتند. (تاریخ بیهقی). و رجوع به فراهم و دامن... شود. - فراهم گشتن؛ گرد آمدن. جمع شدن. (یادداشت به خط مؤلف). و رجوع به فراهم شدن شود. - فراهم نشستن؛ با هم نشستن. مجلس ساختن. انجمن کردن : فراهم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و آن دام نان. سعدی (بوستان). در همه شهر فراهم ننشست انجمنی که نه من در غمش افسانهٔ آن انجمنم. سعدی (بدایع).
کلمات همقافیه با «فراهم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هم» برای سرودن شعر