معنی فراقی
10 بازدید
[ فِ ] (ص نسبی) منسوب به فراق. آنچه دربارهٔ فراق بود: پیاپی شد غزلهای فراقی برآمد بانگ نوشانوش ساقی.نظامی. رجوع به فراق و فراقیه شود.[ فِ ] (اِخ) ملا فراقی از ولایت جوین است. مردی فقیر است. از اوست این مطلع: شب قدر است زلف یار و دل گم کرده راه آنجا نمی بینم دلیل روشنی جز برق آه آنجا. (مجالس النفائس چ حکمت ص ۱۶۸). گویند با وجود اخلاق ذمیمه در خدمت سلاطین تقرب زیاد داشته، چندی قاضی سبزوار بوده و در آخر سیاحت خراسان کرده است. (آتشکده چ شهیدی ص ۳۴۳).
کلمات همقافیه با «فراقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر