معنی فراغ

معنی فراغ

5 بازدید
[ فُ ] (اِ) فروغ و روشنایی چراغ و آتش و مانند آن. (برهان). فروغ. رجوع به فروغ شود.
[ فِ ] (اِ) باد سرد تابستان. (برهان): از هر سویی فراغ به جان تو بسته یخ است پیش چو سندانا. (منسوب به ابوالعباس). صاحب برهان قاطع برای اینکه این شاهد واحد را قدری تعدیل کند فراغ را «باد سرد تابستانی» معنی کرده است. نه در زبان فارسی و نه در زبان عربی من مثالی نیافتم و گمان می کنم گردآورندگان لغت نامهٔ اسدی (لغت فرس) که ظاهراً هم عامی بوده و هم از اهل زبان ما نبوده اند و این بیت را دیده اند به قرینه این معنی را به کلمه داده اند. من گمان می کنم فراغ همان فراغ عربی است و «فراغ به جان تو» تعبیری در زبان ادب است به جای «دور از شما» یا «دور از جان شما» که امروز معمول است. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
[ فِ ] (ع اِ) برآمدن گاه آب از میان دلو از میان دسته. (منتهی الارب). ناحیتی از دلو که آب از آن فروریزد. (اقرب الموارد). || اسب نیکو و گشاده رفتار. (منتهی الارب). اسب نیکوی گشاده رفتار و هر چارپای دیگر. (اقرب الموارد). || تنگ بار. (منتهی الارب). العِدل من الاحمال. (اقرب الموارد). || حوض چرمین بزرگ و فراخ. || خنور. || شتر مادهٔ بسیارشیر فراخ غلاف پستان. || کمان تیردورانداز. || کمانی که زخم پیکانش فراخ باشد. || کاسهٔ بزرگ که برداشته نشود. ج، افرغة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پیکانهای پهن. (اقرب الموارد). || اودیة. وادیها. ابن اعرابی این کلمه را بدین معنی آورده و مفرد آن را ذکر نکرده و مشتقی از آن را نیز نگفته است. || (ص) رجل فراغ؛ مرد تندرو و فراخ گام. (اقرب الموارد از لسان العرب).
[ فَ ] (ع مص) پرداختن. (منتهی الارب) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). پرداخته شدن. (تاج المصادر بیهقی). فارغ شدن. (مصادر زوزنی): همی بود یک ماه با درد و داغ نمی جست یک دم ز انده فراغ.فردوسی. آنچه به فراغ دل بازگردد بباید نبشت. (تاریخ بیهقی). در آنچه به فراغ دل او پیوندد مبادرت نموده شد. (کلیله و دمنه). || آهنگ کردن به سوی چیزی. (منتهی الارب). قصد کردن. (اقرب الموارد). || تهی شدن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (مصادر زوزنی). تهی شدن ظرف. (اقرب الموارد). || ریخته شدن آب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِمص) آسایش و پرواس و فراغت. (ناظم الاطباء): هرکه او خورده است دود چراغ بنشیند به کام دل به فراغ.سنایی. نیز شاید بود که کسی را برای فراغ اهل و فرزندان... به جمع مال حاجت افتد. (کلیله و دمنه). خلایق روی زمین آسوده و مرفه، پشت به دیوار امن و فراغ داده. (کلیله و دمنه). نفس فراغ را به سنان بدخویی مجروح نکند. (جهانگشای جوینی). برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ چون دست میدهد نفسی نوبت فراغ. سعدی. کسی دارد از علم عالم فراغ که او چون قلم خورده دود چراغ. امیرخسرو دهلوی. قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول. حافظ. || امکان. اتفاق مناسب. فرصت. توفیق : روزی از آنجا که فراغی رسید باد سلیمان به چراغی رسید.نظامی. || خلوت : فراغ عبادت از این به میسر شود. (گلستان).
[ فُ ] (ع اِ) آب منی را گویند و آن آبی است که در هنگام احتلام و جماع و استمناء از مردم برآید. (برهان). فُراغة. آب مرد و آن نطفه است. (اقرب الموارد از لسان العرب).

کلمات هم‌قافیه با «فراغ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اغ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید