معنی فراشته
4 بازدید
[ فَ تَ / تِ ] (ن مف) افراخته. افراشته. بالابرده. بلندکرده : گهی به بازی بازوش را فراشته داشت گهی به رنج جهان اندرون بزد آرنج. بوشکور. چونانش همتی است رفیع و فراشته کز فر هر دو فرقد مرقد کند همی. منوچهری. رجوع به فراشتن و افراشته و افراخته شود.
کلمات همقافیه با «فراشته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر