معنی فراشة
4 بازدید
[ فَ شَ ] (ع اِ) پروانه. (زمخشری). پروانهٔ چراغ. ج، فراش. (منتهی الارب). حیوانی دوبال که بر گرد چراغ میگردد و میسوزد. (اقرب الموارد). || پرهٔ قفل. (منتهی الارب). من القفل ما ینشب فیه. (اقرب الموارد). || استخوان تنک. (منتهی الارب). نازک از استخوان یا آهن. || آنچه مشخص باشد از فروع دو کتف. (اقرب الموارد). || مرد سبک و چست. (منتهی الارب). مرد سبک سر. میگویند: او جز فراشه ای نیست و این مثل در خفت و حقارت است. (اقرب الموارد). || آب اندک. (منتهی الارب).[ فَ رْ را شَ ] (ع اِ) جاروب. (غیاث). و رجوع به فراسته شود.[ فَ شَ ] (اِخ) جایی در بادیه. (منتهی الارب) (معجم البلدان).[ فَ شَ ] (اِخ) دهی میان بغداد و حله. (منتهی الارب). از بغداد تا دیه صرصر دو فرسنگ و از او تا دیه فراشه هفت فرسنگ [ است ] . (نزهة القلوب حمداللََّه مستوفی چ لیدن ج ۳ ص ۱۶۶). دهی است بر سر راه بغداد به نجف و باید همان باشد که در معجم البلدان به صورت فراشا آمده است.
کلمات همقافیه با «فراشة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شة» برای سرودن شعر